نشانی
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
شاپرک شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها
بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سربه در می آرد
پس به سمت گل تنهایی میپیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر جهان
وتورا ترسی شفاف میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خش میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوه بردارد از لانه ی نور و
از او میپرسی
خانه ی دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تقدیم با عشق به تو ![]()
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 فروردین 1389 توسط maryam_setayesh
