سسسسسسسسسسلام به دخملای خشمل و پسخرای زشت

از اونجایی که احتمال داره خود ستایش تا چند روز دیگه بیاد برای همین دارم کوچ میکنم به وبلاگ خودم

الان اونجا اپ کردم و از این به بعد هم دیگه اونجا می اپم....
پس بدو بیا که منتظرم اینم ادرسش:
www.respina7.blogfa.com
در ضمن اگه با اون وبم باهاتون تبادل لینک نکردم بهم بگین تا بلینکمتون...
بدو بیا

خدافظ به این وب و نوشته هاش....

نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اسفند 1389 توسط maryam_setayesh
3لام یره!!!!
چوطوری؟
چه خبرا؟؟؟؟
من اومدم با یه دنیا حرف....
این هفته ای که گذشت براتون هفته ی خوبی بود؟
من که از اول هفته تا خود امروز امتحان داشتیم
تازه هفته بعد که وحشت ناک تر هم هست
هر روزشو امتحان داریم تازه از همه بدتر اینکه فاینال زبان دارم
8 تا درسه تو هر درسش هم 70 تا کلمه دیگه خودت حساب کن ببین چی میشه!!!
فقط برام دعا کنین
اخه من نمیدونم این پسرا چرا انقدر اعتماد به نفس شون بالایه!!!!
می خوام خیلی چیزا بگم که براتون همینجا روشن بشه
پسرا هیچی ندارن....هیچی....فقط یه اعتماد به نفس دارن که بالای خط هشداره...

اخه با اون قیافه ی زاقارتشون
با اون صدای اگزوزی شون
با اون تیپای عجق وجق شون
چطور این هوا اعتماد به نفس دارن خدا عالمه!!!
باز از همه چیزشون ضایع تر فکر می کنن خیلی نخبه ان ولی نمیدونن که مغزشون مثل جلبک میمونه
(باز حالا همه به خودتون نگیرین من میگم اکثر شون نه همشون)راستی تو رو جون هرکی دوست دارین مطالبمو درست بخونین(بیشتر منظورم به پسراست)اخه همین پست قبلیم بابام در اومد تا به یک اقا پسری بفهمونم منظورم چی بوده...

هی چند وقته می خوام اسمه وبو عوض کنم جلو خودمو میگیرم...اخه هی میان به من ننگ عاشقی می زنن...
ای بگم چیکار شی ستی(ستایش) با این اسمه وب انتخاب کردنت...

یه چی بگم بهم نمی خندین؟!!!

من نمیدونم چرا به بعضی افراد که نگاه می کنم شبیه یک چیزی می بینمشون!!!!

مثلا دبیر زیستمون خیلی شبیه گیاه هست
یا دبیر ریاضی مون شبیه شیرینی خامه ایه
دوست کناریم شبیه اسبه!!!
اینارو که به بچه هامون میگم میگن اره راست میگی چرا تا حالا خودمون نفهمیدیم خیلی شبیه همین چیزاین...
کلی با بچه ها سر این اسم گذاشتن های من می خندیم
دبیر جغی مون(جغرافی مون)شبیه جوجه عقابه!!!
دبیر هندسه مون شبیه دزد دریایی هست...یکی از دوستام شبیه موش کوره...
جالب اینجاست که وقتی به بچه ها میگم چه جورین هیچ کدومشون ناراحت نمیشن...
نمیدونم من چرا اینجوریم؟!!!

اااااا یه جوک بگم؟!!!!یک روز یک برادر بسیجی به اسمون نگاه میکنه میبینه ستاره داره چشمک میزنه. میگه خواهرم از تو بعیده!!!
خنک بود؟؟؟؟!!!
خب یکی دیگه میگم
یک روز یه یارو تو دستشویی میمیره روحش تو هواکش گیر میکنه!!!!اینم خنک بود؟!!خب بابا من جک های با ادبی بلد نیستم همش اونجوریه
راستی امسال چه رنگیه؟؟؟مدل شلواری چه جوریه؟؟؟؟
شما خریدهاتونو کردین؟من که فقط کیف کرفتم...
امروز تو کلاس بزن بکوب بود....اکثر بچه هامون پایه ان...دوست کناریم(همون اسبه) جوادی می رقصید خیلی حرفه ایه...دوستای جلوییم هم میزدن رو میز. منو ستی و چند تا پایه ی دیگه هم دست میزدیم...خلاصه که برای خودمون گروه ارکس درست کردیم
اوه اوه چند روز پیش من و ستی و یکی از بچه ها داشتیم از مدرسه میامدیم خونه...تو راه یه پسر رو دیدیم که شالشو به صورت کرواتی بسته بود و سر شو تا جایی که ممکن بود خم کرده بود تو کرواتش که سرما نخوره...
من: ستی نگا این پسر رو .انگار مجبوره شالشو اونجوری ببنده که سرشو تا خشدکش ببره تو تا سرما نخوره!!!

این حرف و که زدم ستایش و اون یکی دوستم مثل بمب ترکیدند از خنده...

خوده پسره هم وقتی دید 3 تا کله دارن بهش نگا می کنن و میخندن از کارش شرمنده شد...

الان از اون روز هر روز پسر رو تو راه میبینیم و نیشمون باز میشه
اونم خجالت میکشه سر شو میندازه پایین
همچین خوشم میاد وقتی حال این پسرارو میگیرم و شاخشونو می شکنم




(الان بعضیا دارن قارت قارت صدا میدن
)بچه ها حتما تو نظر سنجی پایین شرکت کنین...افرین...

خب دیگه خوب اتیش روشن کردیم
دیگه ما بریم
اینم از فروغ جان.خودم این شعر رو خیلی دوست دارم حتما بخونین....

((افتاب می شود))
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره اب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست افتاب می شود
نگاه کن!
تمام هستی ام خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام اسمان من
پر از شهاب می شود
تو امدی ز دور ها و دور ها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ز ابرها بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های اسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بی کران به جاویدان
کنون که امدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها نکن
مرا از این ستاره ها جدا نکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره اب می شود
سراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و افتاب می شود....
((فروغ فرخ زاد))
نظر سنجی یادتون نره ها!!!
دوستون دارم

تا 5 شنبه ی بعد خداحافظ
نوشته شده توسط مریم

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اسفند 1389 توسط maryam_setayesh
سسسسسسسسسلام...

چطوریییییین؟

بعد از یک هفته اومدم دلم براتون تنگیده بود

این هفته چه جوری بود؟
برای من که هفته ی ارومی بود...
نه اتفاق خاصی نه سورپرایزی نه...
فقط یک عالمه امتحان داشتیم
منم شبا که درس میخوندم هیچ صبح ها هم ساعت 5 صبح پا میشدم درس می خوندم
خلاصه که حسابی خودمو خجالت دادم و درس خوندم و...
تازگی ها دچار فشارات روانی شدم سیم میم های مغزم قاطی کرده یک فکرایی میکنه
:مثلا احساس میکنم عاشق شدم
ولی نمیدونم عاشق کی! کجا! حتی نمیدونم اسمش چیه
فقط میدونم یک حس خوبی دارم
شاید هم حسه ماله یه چیز دیگه است!!!

یا مثلا همش دوست دارم بخندم یا به یکی کخ(همون کرم خودمون
)بریزم
هر چند چیز عجیبی برای من نیست چون من همیشه همین طورم ولی الان خیلی زیاد شیطنت میکنم.نمونش هم همون موضوع اپ قبلی
یا تو مدرسه دبیره داره حرف میزنه منم همین طور زل زدم به چشماش ولی حواسم میره به لباساش کیفش و...

اصلا من همچین ادمی نبودم که زوم شم رو لباسایه دبیرام یا حتی فکرم پرت شه اما حالا...

مثلا همین امروز سر زنگ فیزیک دبیر داشت فرمول توضیح میداد منم داشتم تو مغزم تحلیل میکردم که چرا این اینقدر لاغره؟؟

از منم لاغر تره...
واقعا من چرا اینجوریم؟

وااااااااای فردا 50 نفر مهمون رو سرمون خراب میشه
هر چند به قول اقای بابا مهمون حبیب خداست
ولی این مهمونای ما هر کدوم چند تا بچه ی جغله دارن که لاخ لاخ موهای من و عروسکامو میکنن
.........
سه شنبه دینی داشتیم
یک دبیر باحالی داریم
میدونی چیه؟یک چیزایی میگفت...
مثلا میگفت جوونا هر وقت که احساس کردن وقتشه باید برن ازدواج کنن حتی شما(منظورش ما بودیم)!!!

با خودم فکر کردم مثلا یک روز برم خونه بگم:
خب دیگه مامان جون دیگه وقتشه...من شوهر میخوام...زوووود

بعد حتما مامانمم:
یا 
من:غلط کردم

مامانم:افرین!

این پایین هم شعر این هفته ی فروغو گذاشتم...امیدوارم خوشتون بیاد...نیومد هم به درک...

خب دیگه مارفتیم تا 5شنبه ی بعد ذت زیاد!!!
(لات هم شدیم رفت)((بعد ها))
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها دیروز ها!
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند ارام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می ارم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
اه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پرده های تیره ی دنیا ی من
چشم های نشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر ایینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می منم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
فروغ فرخ زاد مونیخ-زمستان 1958
نظریادتون نره

نوشته شده توسط مریم

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 اسفند 1389 توسط maryam_setayesh
