اگه عاشق نباشی
عاشق همیشه تنهاست

سلوووووووووووم.خوبیییییییین؟تعطیلات خوش گذشت؟چه کارا کردین تو این چند روز؟
من که شنبه امتحان زبان فارسی دارم هنوز یک کلمه درس نخوندم.

اخه میدونی حسش نیست .کتابو باز میکنم یک سوال میخونم بد تا یک ربع میرم تو رویا!باز یک ذره دیگه میخونه دوباره میرم تو فکر...
با خودم فکر کردم فعلا درس نخونم سنگین ترم و اومدم نت.
چند روز پیش داشتم دفتر خاطراتمو ورق میزدم چشمم به اخرین خاطره افتاد تاریخش مال 24/8/89 بود.
من خیلی اهل شعر نیستم اما عاشق شعرای فروغ هستم.
بعضی از شعراش واقعا قشنگه مثل همین شعر ((حلقه)).
این شعره پایین رو تو همون تاریخی که گفتم تو دفتر خاطراتم نوشته بودم...
حتما شعر پایینو بخونین من که خوندم دلم برای کل زنای دنیا سوخت که با چه امیدی...

                             ((حلقه))
دخترک خنده کنان گفت که چیست
                                 راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
                                 اینچنین تنگ گرفته ست به بر
و از این حلقه که در چهرهی او
                                 این همه تابش و درخشندگی ست
مرد حیران شد و گفت
                   (حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است!)

همه گفتند:مبارک باشد
                  دخترک گفت:(دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد)
سال ها رفت و شبی
                         زنی افسرده نظر کرد بران حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
                          روز هایی که به وفای شوهر
                                                     به هدر رفته هدر
زن پریشان شد ونالید که وای
                                  وای این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و درخشندگی است
                                  حلقه ی بردگی و بندگی است!

واقعا چقدر بعضی از این مردا پستن...
اسمشون مرده ولی نامردن(بعضی هاشون)
بعد میگین چرا تو با مردا اینقدر چپی...
نظرشما چیه؟با من موافقین؟
البته از حق نگذریم بعضی هاشونم واقعا ماه هستن...مثل بابا و داداشی خودم...

شاید تا هفته بعد اپ نشم اما منتظر نظراتون هستم.
پس به امید دیدار...






نوشته شده در تاریخ جمعه 26 آذر 1389 توسط maryam_setayesh

سلام به همه...

این هم قسمت بعدی رمان عشق یا اعتقاد...

اوه شرمنده که دیر اپ میشم اخه خیلی امتحان داریم و اصلا وقت سر خاروندن هم ندارم.

درضمن دیگه کمتر تو وبه ستایش میام بیشتر وبه خودم اپ میشم اگه خواستین اونجا بیاین ادرسشو تو پست قبلی نوشتم.

بای



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 آذر 1389 توسط maryam_setayesh

سلام به همه.خوفیییییین؟
بالاخره این ستایش ادامه ی رمانشو بهم داد.یعنی منو دق داد تا بده.
راستی می خواستم بگم ستی(ستایش)چندتا رمان دیگه هم نوشته که هروقت این یکی تموم شد اونا روهم میزارم.
یه خبره دیگه...اگه گفتی؟حدس بزن...نمی تونی خودم میگم...
من...من...من...
نمیگم...

شوخی کردم خودم میگم راستش من یک وب خوشمل ساختم که فقط برای خودمه و روزمرگی هامو توش مینویسم...
تازه درست کردم اگه تونستین یک سری بهش بزنین و اگه ازش خوشتون اومد خواستین تبادل لینک کنین خبرم کنین حتما اینم ادرسش www.respina7.blogfa.com
منتظرتون هستم بااااااااااااااای


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 آذر 1389 توسط maryam_setayesh

سلام بروبکس باحال
چطورین؟خوبین؟چه خبرا؟من که خوبه خووووووبم.منو نگا من الان اینجوریم
چون خیلی بچه های با جنبه ای بودین دوباره اومدم تا قسمت بعدی مرد ها رو بگم
باز هم میگم اینا فقط جنبه ی شوخی داره...
حتما بخونین خیلی خنده داره...
_چه وقت مردها عاشق می شوند؟
_چه وقت مردها عاشق نمی شوند!
_وقتی مامانشون بگه!
_چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمیدانند کی می شوند!
_یک روز از همین روزا!
2_مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرن چیکار می کنند؟
_اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!
_تمام تلاششونو می کنن که بتونن یه کاری بکنن!
_به مامانشون میگن که یه کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن.
_میرن کلاس امادگی جسمانی!
3_مردا چطور زن زندگیشونو می گیرن؟
_با دست
_با تور
_با چنگ و دندون
_با زبون
4_معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟
_هرکه پیش امد خوش امد(من واقعا با این یکی موافقم)
_به روش جستجوی ترتیبی در لیست سیاه.
_ده بیست سی چهل
_به قول مادربزرگه پسر:بچه نفهم دختر مثل پارچه میمونه هر روز یک مدل بهترش میاد.وایمیستن بهترش بیاد.
حالا شما چند درصد از این حرفارو قبول دارین؟خواهشا صادقانه بگین.
نوشته شده توسط مریم



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 آذر 1389 توسط maryam_setayesh

سلام بچه ها.حالتون خوبه؟تعطیلی ها خوش گذشت؟
از فردا باز درس و مدرسه و کلاس زبان و....شروع میشه.واااااااااااااااااااااای

چندروزه که خیلی ناراحتم.خودمم دلیلشو نمیدونم
حتی تو مدرسه هم دوستامو دبیرام میگن چرا اینقدر ناراحتی اخه تعریف از خودم نباشه دختره خیلی شیطونو و خنده رویی هستم و همیشه کاری میکنم که دیگرانو بخندونم اما حالا خودم مثل این ادامای افسرده شدم...
سر هرچیزکوچیکی زود عصبانی میشم و سریع میزنم زیره گریه!
یکی از دوستام میگه شاید عاشق شدی که اینقدر تو خودتی!!!!خندم گرفته بود از دستش اخه منو عشق و عاشقی؟!!!!!!!
یکی دیگه میگفت شاید نمره ی امتحانتو بد شدی یا یکی از دبیرا زده تو حالت.(اخه دبیرای ما استاده حال گیرین)
یکیشون که اصلا مشکل روحی روانی داره یکسره به بچه ها گیرای بیخود میده و بچه ها هم مجبور میشن ساکت بشن چون اگه جوابشو بدن بی برو برگرد میفرستشون دفترولی من همیشه جوابشو با رعایت احترام میدم .وقتی حرف چدت و پرت میگه انتظار داره بچه ها بخندن یا یه عکس العملی از خودشون نشون بدن ولی من زول میزنم تو چشاش.وااااااااااااای ازش متنفرم.شماها هم همچین دبیرایی دارین یا داشتین؟
از کجا رسیدم به کجا!داشتم میگفتم خلاصه یه درد لاعلاجی گرفتم که علایمش افسردگی بی دلیل!گریه ی بی دلیل!
در هر صورت اگه راهکاری دارین به من بگین که اگه اینطوری ادامه بدم تا چندروز دیگه به دیار باقی میرم!بعد دیگه کی هست که برای شما از مردا بگه؟!
کی هست که شمارو لینک کنه؟!کی هست که این وبلاگو بچرخونه؟!کی هست که شمارو بخندونه؟!اونوقت مریم بی مریم
در اوج ناراحتی بازم دست از چرت و پرت گفتن برنمیدارم.
من برم بخوابم که الان در راه خواب به شهادت میرسم...
خداحافظ
خخخخخخخخخخخخخ پففففففففففففف خخخخخخخخخ پففففففففففف






نوشته شده در تاریخ جمعه 5 آذر 1389 توسط maryam_setayesh
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin